روی خط طلبگی

روی خط طلبگی

هنوز هم لابه‌لای حضور کم‌رنگ ثانیه‌ها می‌شود پرواز کرد...

طبقه بندی موضوعی

۳ مطلب با موضوع «یادداشت‌ها» ثبت شده است

خداوند بودن خداوند

1. ذاتی یک شئ چیزی است که ذات شئ آن را اقتضا می‌کند. مثلا «ذاتی انسان ناطقیت است»؛ یعنی ذات انسان اقتضای ناطق بودن را دارد. یعنی اگر یک ذات انسان باشد فقط ناطق است و فقط اگر ناطق باشد انسان است. پس انسان تنها ناطقیت را با خود دارد و اگر بخواهد چیزی غیر از آن را داشته باشد باید از ذات دیگری بگیرد. در یک عبارت عمومی‌تر می‌توان گفت: «ذاتی بودن الف برای یک ذات» به معنای این است که «این ذات عین الف است» و «غیر الف نیست».

2. در جای خود ثابت شده است که اسماء و صفات حق تعالی عین ذات او هستند. عینیت ذات و اسماء و صفات در حق تعالی یعنی همه اسماء و صفات ذاتی او هستند و از حاقّ ذات او نشأت می‌گیرند و این لازمه‌ی وجوب اوست. همچنین ثابت شده است که مخلوقات تجلی اسماء و صفات الهی در عالم هستی‌اند.

از ترکیب این دو مقدمه بدست می‌آید که:

  1. همه مخلوقات به اقتضای ذات حق تعالی موجود هستند. به عبارت روشن‌تر خداوند بودن خداوند اقتضا دارد که هر چیزی که می‌توانسته وجود یابد موجود باشد.
  2. ذاتی یک شئ هیچ گاه از او جدا نمی‌شود و مادامی که ذات موجود باشد یعنی ذاتیات هم هستند؛ پس چون خداوند واجب است و لایزال، مخلوقات هم باید واجب باشند. (+ «زوال دنیای مادی» می‌دهد: «وجود عالمی دیگر غیر از دنیا»، «اصالت نداشتن بدن مادی»)
  3. چون خداوند واجب است مخلوقات یا همان آثار و تجلیات اسماء و صفات او نمی‌توانند منقطع باشند و ایجاد آنها در مرحله‌ای متوقف شود.

 

تفلسف الهی؛ تسبیح ربّانی

فلسفه الهی به دنبال تنزیه ذات الهی از هر نقص و عیب است و فیلسوف الهی با اندیشیدن تسبیح‌گوی خداوند است. غایت فلسفه الهی تشبه به خالق است و تشبه زمانی شروع می‌شود که شناخت کافی از مشبه‌به بدست آمده باشد.

فیلسوف الهی برای آنکه به غایت تفلسف خودش دست یابد از کنار دیگر اندیشه‌ها به سادگی نمی‌گذرد؛ یا به نقد، یا به اصلاح، یا به تکمیل. حتی انتخاب «وجود» به عنوان موضوع فلسفه الهی برای رسیدن به واجب الوجود است؛ چه در مقام ذات، چه در مقام صفات و چه در مقام فعل. 

تفلسف الهی، تسبیح رب است. یک تسبیح ربّانی. که فرمود: «الناسُ ثلاثُ؛ عالمٌ ربانیُّ، و متعلمٌ علی سبیلِ النجاةِ و هَمجٌ رُعاعٌ.»

فلسفه در این نگاه یک سیر صعودی و متکامل داشته و امتزاجش با عرفان نه تنها عیب نیست که دریچه‌ای به سوی معرفت بیشتر است. همان‌طور که تبیین کلامی و مستدل عقاید دینی را به عهده می‌گیرد؛ تا جایی که قول معصوم می‌تواند حد وسط برهان واقع شود.

شاید این سیر در این مسیر همان وحدت برهان، عرفان و قرآن باشد.

 

فلسفه به منزله یک سیر

فلسفه یک سیر است. شدن است. صیروت است. از نقطه الف به نقطه ب رسیدن است. اما این سیر کامل طی نمی‌شود. بیشتر فلسفه‌خوان‌ها در الاهیات فلسفه می‌مانند و جلوتر نمی‌روند؛ و این یعنی یک فلسفه‌ی ناقص. اگر سیر فلسفه کامل شود و به قول فیلسوف‌ها همه سفرهایش طی شود، آن وقت است که الاهیاتش هم خوب درک شده.

فلسفه‌ای که به کار دنیای آدم نیایید، به درد آخرت او هم نخواهد خورد.